بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه
  ساعت  
  لطیفه  
یه روز آقا با زن وپسرش میرن کنار رودخونه برای پیکنیک که برای‎ ‎نهارشون سه تا تخم مرغ می برند!!!!!! یدفعه پسرشون را آب ‏می بره که پدره داد می زنه:‏‎ ‎خانوم بچه رو آب برد ‏‎ ‎دو تا تخم مرغ بیشتر درست نکن!!!
  اس ام اس  
هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود
  سخن بزرگان  
ارزش هر کس به قدر خرد اوست (بزرگمهر)
  لطیفه  
در مجلس سالگرد ازدواج، شوهر رو کرد به میهمانان و با افتخار گفت: من به جرأت می توانم بگویم که من و همسرم 24 سال با خوشبختی کامل زندگی کردیم. یکی از میهمانان گفت ولی شما که 4 سال است که با هم ازدواج کرده اید! مرد گفت: خوب منظور من اون سالهایی است که هر دو مجرد بودیم.
  وضعیت در یاهو  

محصولات روز







تعداد بازدید این وبلاگ تا کنون : 2784
khakestare eshgh
دردراازهرسوکه نوشتم دردبود...
به من بگو

 




مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند

پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند .

اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ،

با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .

ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند .

آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت :

         ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

 

 

 

 


شانس بزرگ

 

 

 

 

در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل

مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از

كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد

. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر

نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.


بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار

داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن

سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي

تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد






مرگ , غریبه یا آشنا...

 



ملحفه ی یکدست سفیدی که روی دختر کشیده شده بود همرنگ خون جوانی شده که در کناری از تخت دختر آرام گرفته بود .

کاغذی که در دست خونینش دیده می شد در آن نوشته شده بود :

*
حسرت بر دلم ماند از آن کس که نزد تو غریبه ای آشنا و تازه بود و من همیشه در نگاهت آشنایی قدیمی و غریب .


اما به یکباره چه شد که بین ما جدایی افتاد ، فاصله ای به اندازه یک جا به جایی واژه ، به اندازه تغییر مفهوم یک زندگی .

تو همه ی دنیای من بودی و سهم من از این دنیا فقط یک لبخند از تو ، تو بودی و یک دنیا لبخند که او همه چیزم را از من گرفت .


نمیدانم چرا ، اما چرا من که برایت همیشه آشنا بودم و او غریبه ، چه شده که او آشنای همیشگیت شد و من غریب ؟

تو که همیشه میگفتی کسی به جز من در ذهن و قلبت راهی ندارد ،

پس او که بود که تمام وجودت را ازآن خودش کرد و تسلیمش شدی ؟


حالا میفهمم . معنی فاصله ی بین ما جز یک کلمه نیست : مرگ .


عزیزم ، امشب این فاصله را طی خواهم کرد و به تو خواهم رسید .

نه از طریق راهی که تو رفتی و در آن صبر کردی تا به سفری طولانی و بدون همراهی من بروی .

من نه تصادف خواهم کرد و نه مانند تو در کما خواهم ماند . میدانم که امشب من را تنها خواهی گذاشت . اما من صبر نمیکنم .

پس منتظرم باش که من به زودی به تو خواهم پیوست تا با یکدیگر در آن دنیایی وارد شویم که تو برایم ساخته ای .

به من لبخند بزن , به من لبخند بزن , به من لبخند بزن .

*
با دیدن این صحنه فریاد پرستار فضا را پر از استرس و تشویش نمود . نمی دانست که چه کند .

ناراحت و غمگین باشد و برای بازگرداندن جوانی که به خاطر از دست دادن دختر مورد علاقه اش دست به خودکشی زده بود اقدامی کند

و یا اینکه خوشحال باشد برای آن دختری که بعد از چند ماه با تبسمی کوچک از حالت کما خارج شده است .

 

 

 


رفت و رفت.....

 


 ذهن را درگير با عشقي خيالي کرد و رفت

                            جمله هاي واضح دل را سوالي کرد و رفت

 

 چون رميدنهاي آهو، ناز کردنهاي او…

                            دشت چشمان مرا حالي به حالي کرد و رفت

 

ابر هم در بارشش قصد فداکاري نداشت

                            عقده در دل داشت؛روي خاک خالي کرد و رفت

آرزويم با تو بودن بود،کوشيدم … ولي!

                           واقعيت را به من تقدير… حالي کرد و رفت


...

 

 

مادرش زولبيا دوست داشت و پدرش باميه. نيم کيلو باميه خريد و نيم کيلو زولبيا و رفت خانه.

کليد انداخت ، در را باز کرد و رفت سمت آشپزخانه. وسايل سفره افطار را آماده کرد.

 همه چيز را سر جايش گذاشت.

 زولبيا، باميه، پنير، نان، سبزي و گردو. نشست سر سفره. ...

دو قاب عکس را آورد. يکي کنار زولبيا و ديگري کنار باميه!!


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11-20 صفحه بعد

مطالب  11 تا 15 از تعداد کل 146 یافته را مشاهده میکنید!

Untitled 2
shania

 
 

نام حقیقی :  sahar
تاریخ تولد : 1370/02/13
موقعیت : ایران - خراسان رضو - مشهد
جنسیت : زن

 
ارسال پیام
محصولات روز






طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
  shania.
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری