|
ملحفه ی یکدست سفیدی که روی دختر کشیده شده بود همرنگ خون جوانی شده که در کناری از تخت دختر آرام گرفته بود .
کاغذی که در دست خونینش دیده می شد در آن نوشته شده بود :
* حسرت بر دلم ماند از آن کس که نزد تو غریبه ای آشنا و تازه بود و من همیشه در نگاهت آشنایی قدیمی و غریب .
اما به یکباره چه شد که بین ما جدایی افتاد ، فاصله ای به اندازه یک جا به جایی واژه ، به اندازه تغییر مفهوم یک زندگی .
تو همه ی دنیای من بودی و سهم من از این دنیا فقط یک لبخند از تو ، تو بودی و یک دنیا لبخند که او همه چیزم را از من گرفت .
نمیدانم چرا ، اما چرا من که برایت همیشه آشنا بودم و او غریبه ، چه شده که او آشنای همیشگیت شد و من غریب ؟
تو که همیشه میگفتی کسی به جز من در ذهن و قلبت راهی ندارد ،
پس او که بود که تمام وجودت را ازآن خودش کرد و تسلیمش شدی ؟
حالا میفهمم . معنی فاصله ی بین ما جز یک کلمه نیست : مرگ .
عزیزم ، امشب این فاصله را طی خواهم کرد و به تو خواهم رسید .
نه از طریق راهی که تو رفتی و در آن صبر کردی تا به سفری طولانی و بدون همراهی من بروی .
من نه تصادف خواهم کرد و نه مانند تو در کما خواهم ماند . میدانم که امشب من را تنها خواهی گذاشت . اما من صبر نمیکنم .
پس منتظرم باش که من به زودی به تو خواهم پیوست تا با یکدیگر در آن دنیایی وارد شویم که تو برایم ساخته ای .
به من لبخند بزن , به من لبخند بزن , به من لبخند بزن .
* با دیدن این صحنه فریاد پرستار فضا را پر از استرس و تشویش نمود . نمی دانست که چه کند .
ناراحت و غمگین باشد و برای بازگرداندن جوانی که به خاطر از دست دادن دختر مورد علاقه اش دست به خودکشی زده بود اقدامی کند
و یا اینکه خوشحال باشد برای آن دختری که بعد از چند ماه با تبسمی کوچک از حالت کما خارج شده است .
|