بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه
  ساعت  
  لطیفه  
یارو بچش می ره بالای دیوار می گه : یعقوب بیا پائین می فتی مریض میشیا ...
  اس ام اس  
نگراني هرگز از غصه فردا نمي کاهد بلکه فقط شادي امروز را از بين مي برد .
  سخن بزرگان  
تولد و مرگ اجتناب ناپذيرند ، فاصله اين دو را زندگي كنيم (سانتا بان)
  لطیفه  
بچه توي امتحان بيست مي‌گيره. باباش ميزنه توي گوشش و ميگه: خاك بر سرت كنن، با نمره 10 هم ميشه قبول بشي، حتما بايد اين همه خودكار حروم مي‌كردي؟
  وضعیت در یاهو  

محصولات روز







تعداد بازدید این وبلاگ تا کنون : 2785
khakestare eshgh
دردراازهرسوکه نوشتم دردبود...
تنهایم...

 

                                                                                                                                    
 
باز من تنهايم


باز من غمگينم


باز من سرگردان


از خودم ميپرسم:


به که دل بايد بست؟


به کجا بايد رفت؟


به که بايد پيوست؟


به اميني که امانت خوار است؟


يا به افسانه ي دوست؟


......... گريه ام ميگيرد..........


 

 


امان از دست این غضنفر...!!!

 

 

 

غضنفر مي ره ماشينش رو بيمه کنه، آقاهه بهش مي گه: خدا کنه هيچ وقت از اين بيمه استفاده نکني.

 غضنفر مي گه: الهي تو هم از اين پول خير نبيني! 

 

 


دعاي غضنفر بعد از نماز: خدايا! مواظب خودت باش!

 

غضنفر سوار آسانسور ميشه، ميبينه نوشته‌: ظرف
يت 12 نفر. باخودش ميگه: عجب بدبختيه‌ها! حالا 11 نفر ديگه از كجا بيارم؟ 

 
 
 


غضنفر ميره جهنم دمپاييشو پرت مي كنه توي بهشت، به خدا ميگه: برم دمپايمو بيارم؟ 
 

 

 

نصيحت غضنفر آخر عمري بچه هاشو جمع ميکنه دور خودش و به هر کدوم يه تيکه چوب ميده ميگه بشکنيد.

 همه ميشکونن … به هر کدوم 5 تا چوب بيل ميده ميگه بشکونيد. همه ميشکونن… به هر کدوم 10 تا دسته بيل ميده ميگه

بشکونيد . همه ميشکونن…! بر ميگرده ميگه پاشيد گمشيد برين بيرون جنبه يه نصيحت کردنم نداريد!!

 

 


به غضنفر ميگن نامزدي مثل چي ميمونه ميگه مثل اينه كه بابات برات دوچرخه بخره نذاره سوار شي

 

 


غضنفر ماشينش تو برف گير ميکنه زنجير نداشته ، سينه ميزنه 

 

 


 : يه روز غضنفر مي ره استخره مي ره توچهارو نيم متري و مياد بالا بعد به خودش ميگه

 اون بنا که کاشيا کف استخر را کار کرده عجب نفسي داشته.

 

 


غضنفر ميره رستوران، گارسون ميخواد بزارتش سر كار ميگه:

 غذاي امروز «كوجي پورو تياپوفو ساخارينو گلاسه» با «ليمو» است! غضنفر ميگه : «كوجي پورو تياپوفو ساخارينو گلاسه» با چي؟

 

 

 

 


دخترک عاشق...!!!

 

 

دخترك شانزده ساله بود كه براي اولين بار عاشق پسر شد… پسر قدبلند بود،

صداي بمي داشت و هميشه شاگرد اول كلاس بود.
دختر خجالتي نبود اما نمي خواست احساسات خود را به پسر ابراز كند،
از اينكه راز اين عشق را در قلبش نگه مي داشت و دورادور او را مي ديد احساس خوشبختي مي كرد.
 در آن روزها، حتي يك سلام به يكديگر، دل دختر را گرم مي كرد.
او كه ساختن ستاره هاي كاغذي را ياد گرفته بود هر روز روي كاغذ كوچكي
يك جمله براي پسر مي نوشت و كاغذ را به شكل ستاره اي زيبا تا مي كرد و
 داخل يك بطري بزرگ مي انداخت. دختر با ديدن پيكر برازنده پسر با خود مي گفت
 پسري مثل او دختري با موهاي بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهايي بسيار سياه ولي كوتاه داشت و وقتي لبخند مي زد، چشمانش به باريكي يك خط مي شد.
در 19 سالگي دختر وارد يك دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز
 به دانشگاهي بزرگ در پايتخت راه يافت.
 يك شب، هنگامي كه همه دختران خوابگاه براي دوست پسرهاي خود نامه مي نوشتند
 يا تلفني با آنها حرف مي زدند، دختر در سكوت به شماره اي كه از مدت ها پيش حفظ كرده بود
نگاه مي كرد. آن شب براي نخستين بار دلتنگي را به معناي واقعي حس كرد.
روزها مي گذشت و او زند
گي رنگارنگ دانشگاهي را بدون توجه پشت سر مي گذاشت.
 به ياد نداشت چند بار دست هاي دوستي را كه به سويش دراز مي شد، رد كرده بود.
در اين چهار سال تنها در پي آن بود كه براي فوق ليسانس در دانشگاهي كه پسر درس مي خواند،
پذيرفته شود. در تمام اين مدت دختر يك بار هم موهايش را كوتاه نكرد.
دختر بيست و دو ساله بود كه به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد.
اما پسر در همان سال فارغ التحصيل شد و كاري در مدرسه دولتي پيدا كرد.
زندگي دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطري هاي روي قفسه اش به شش تا رسيده بود.
 دختر در بيست و پنج سالگي از دانشگاه فارغ التحصيل شد و در شهر پسر كاري پيدا كرد.
در تماس با دوستان ديگرش شنيد كه پسر شركتي باز كرده و تجارت موفقي را آغاز كرده است.
چند ماه بعد، دختر كارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دريافت كرد. در مراسم عروسي،
دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنكه شرابي بنوشد، مست شد.
 زندگي ادامه داشت. دختر ديگر جوان نبود، در بيست و هفت سالگي با يكي از همكارانش ازدواج كرد.
 شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روي يك كاغذ كوچك نوشت:
فردا ازدواج مي كنم اما قلبم از آن توست… و كاغذ را به شكل ستاره اي زيبا تا كرد.
 ده سال بعد، روزي دختر به طور اتفاقي شنيد كه شركت پسر با مشكلات بزرگي مواجه شده
 و در حال ورشكستگي است. همسرش از او جدا شده و طلبكارانش هر روز او را آزار مي دهند.
 دختر بسيار نگران شد و به جستجويش رفت… شبي در باشگاهي، پسر را مست پيدا كرد.
دختر حرف
زيادي نزد، تنها كارت بانكي خود را كه تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت.
 پسر دست دختر را محكم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد كرد و گفت: مست هستيد،
مواظب خودتان باشيد. زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگي مي كرد.
 در اين سالها پسر با پول هاي دختر تجارت خود را نجات داد. روزي دختر را پيدا كرد
و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شركت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد كرد
و پيش از آنكه پسر حرفي بزند گفت: دوست هستيم، مگر نه؟ پسر براي مدت طولاني به او نگاه كرد
 و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج كرد،
 دختر نامه تبريك زيبايي برايش نوشت ولي به مراسم عروسي اش نرفت.
 مدتي بعد دختر به شدت مريض شد، در آخرين روزهاي زندگيش،
 هر روز در بيمارستان يك ستاره زيبا مي ساخت. در آخرين لحظه،
 در ميان دوستان و اعضاي خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت:
در قفسه خانه ام سي و شش بطري دارم، مي توانيد آن را براي من نگهداريد؟
 پسر پذيرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. مرد هفتاد و هفت ساله
 در حياط خانه اش در حال استراحت بود كه ناگهان نوه اش يك ستاره زيبا را در دستش گذاشت و پرسيد:
 پدر بزرگ، نوشته هاي روي اين ستاره چيست؟
 مرد با ديدن ستاره باز شده و خواندن جمله رويش، مبهوت پرسيد: اين را از كجا پيدا كردي؟
 كودك جواب داد: از بطري روي كتاب خانه پيدايش كردم. پدربزرگ، رويش چه نوشته شده است؟
 پدربزرگ، چرا گريه مي كنيد؟ كاغذ به زمين افتاد. رويش نوشته شده بود: معناي خوشبختي اين است
 كه در دنيا كسي هست كه بي اعتنا به نتيجه، دوستت دارد.




ای کاش...!!

پسر جوانی  يك سال بود كه عاشق دختري شده بود اما هر وقت ميخواست

 

كه درباره ي اين موضوع با دختر صحبت كند يا پسر تنها نبود يا دختر با رفقايش.


پسر جوان  به اين در و اون در زد تا درباره این  موضوع با دختر صحبت كند
 اما دست سرنوشت اين زمان را فراهم نميكرد

تا اينكه يك روز كه پسر از بيرون به خانه برميگشت دختر را با پسر ديگه اي  ديد خيلي ناراحت شد رگ پايش گرفت
و قلبش داشت از حركت مي ايستاد هرطوري بود خودش را به خونه رسانید خيلي ناراحت بود غذا نميخورد,
 نمي خوابيد, هركس هم از حالش ميپرسيد

جواب نمي داد روز به روز ضعيفتر ميشد تا اينكه تصميم گرفت براي كنكور درس بخونه شايد دختر رو فراموش كنه.
 كنكور داد و قبول شد رفت دانشگاه و همزمان با دانشگاه مشغول به كار شد تا خرج دانشگاهش را در بياورد
اما فكر دختر را نمیتوانست از ذهنش بيرون

کند تا اين كه يكروز دختر را در محيطي كم رفت و آمد ديد عزم و اراده خود را جمع كرد
تا حرف دلش را به  دختر بگويد رفت جلو حرفش را زد
 
قرار شد دختر چند روز بعد جوابش را بدهد اين چند  روز خيلي كند برايش میگذشت بلاخره آن روز فرا رسید
 پسر جوان سر قرار رفت دختر به او جواب مثبت داد. با شنیدن جواب مثبت دختر,
 پسر جوان خیلی خوشحال شد قرار اینگونه شد که فردای آن روز هم دیگر را ببینند.
دختر سر قرار رفت و منتظر پسر شد
اما پسر جوان نیامد چند روزی گذشت خبری نبود نه زنگ میزد نه تلفن همراه خود را جواب می داد.

یک روز که دختر از بیرون به خانه برمیگشت چشمش به آگهی روی دیوار افتاد عکس پسر جوان بود.

پسر در همان روزی که جواب مثبت را از دختر شنید در راه بازگشت به خانه تصادف کرد و به کما رفت
 و فردای آن روز که قرار بود دختر و پسر همدیگر را ببینند مرد!
          بیاییدازفرصت های با هم بودن استفاده کنیم...


متن بسیارزیبا عاشقانه..حتمابخونید!!!

 

لحظه نبودن نيستن ها

 اگر منت مي نهي بر كلام من ، با حترام سلامت مي گويم...

و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هديه مي دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد.

ديروز يادگاري هايت همدم من شدند و به حرفهاي نگفته من گوش دادند.و برايم دلسوزي كردند.

 البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراري بود و يادآوري خاطرات با تو بودن...

دست نوشته ات را مي بوسيدم و گريه مي كردم.

 زيبا ، به بزرگي مهرباني ات ببخش

كه اشكهايم دست خطت را بوسيدند. باز هم ستاره به ستاره جستجويت كردم.

ولي نيافتمت...

از كهكشان دلسپردگي من خسته شدي كه تاب ماندن نياوردي و بي خبر رفتي ؟؟

مهتاب كهكشان نيافتني من ، آنقدر بي تاب ديدنت شده ام كه دلتنگي ام را به قاصدك سپردم

و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوي تو فرستادم.

روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را نديدند. قاصدك هم برنگشت.

شايد او هم شيفته نگاه مهربانت شد.

باشد، اشكالي ندارد.

تو عزيزي ، اگه يه قاصدك هم از من قبول كني ، خودش دنيايي است.

كاش ياسهايي كه برايت پرپر شدند و به سويت آمدند، دوست داشتنم را برايت آواز كنند.

كاش باران بعد از ظهرهايت، تو را به ياد اشكهاي من بيندازد.

نازنين ، هر پرنده سفر كرده اي از تو مي خواند و هر غنچه اي كه مي شكفد،

نام تو را بر زبان مي آورد. نيم نگاهي به روزهاي تنهايي ام كن و

لحظه هاي زرد و بي صداي مرا تو آبي و ترانه باران كن.

بگذار باز هم قاصدك ترانه هاي من در هواي دلتنگي تو پرواز كند.

همين حوالي بي قراري ها باز هم گلهاي بي تابي شكفته.

زيبا ، امشب ، شام غريبان عاشقانه من و تو است.

به يادت مثل شمع مي سوزم و ذره ذره وجودم آب مي شود.

تو هم به ياد بي تابي هايم شمعي روشن كن و بگذار مثل من بسوزد.

مهرباني باران ، يادم كن در هر شبي كه بي ستاره شد.

منتظرت میمانم...

 

 

 


صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11-20 صفحه بعد

مطالب  16 تا 20 از تعداد کل 146 یافته را مشاهده میکنید!

Untitled 2
shania

 
 

نام حقیقی :  sahar
تاریخ تولد : 1370/02/13
موقعیت : ایران - خراسان رضو - مشهد
جنسیت : زن

 
ارسال پیام
محصولات روز






طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
  shania.
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری