بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه
  ساعت  
  لطیفه  
يارو ميره خونه ميبينه يه مرده تو خونشون با زنش نشسته .. مياد جلو ميگه تو کي هستي با زن من نشستي ... طرف ميگه راستش من خلبانم اما هواپيما سقوط کرد افتادم تو خونه شما ... يارو يه نگاه ميکنه ميگه اين ارتش هم چه خر تو خريه ها ، ديروز هم يکي از نيرو دريائي کشتي شون غرق شده بود نزديک بود تو وان حموم غرق بشه
  اس ام اس  
آیا فكر می‌كنید بی‌عرضه هستید؟ فكر می‌كنید به درد هیچ كاری نمی‌خورید؟ فكر می‌كنید بی‌مصرف هستید؟ به خدا درست فكر می‌كنید
  سخن بزرگان  
تولد و مرگ اجتناب ناپذيرند ، فاصله اين دو را زندگي كنيم (سانتا بان)
  لطیفه  
حیف نون می ره کتابخونه، داد می زنه یه ساندویچ بدین با سس اضافه. آقاهه بهش می گه: آقا! اینجا کتابخونه هست. حیف نون می گه: ببخشید… بعد یواش در گوش آقاهه می گه: یه ساندویچ بدین با سس اضافه!
  وضعیت در یاهو  

محصولات روز







تعداد بازدید این وبلاگ تا کنون : 2783
khakestare eshgh
دردراازهرسوکه نوشتم دردبود...
...

 

 

معاشق شدن آسان است، اما ادامه آن هنر است
دوست هرکه باشد، نسخه دوم خودت است

نمی توان جلوی پیری را گرفت، اما میتوان روح جوانی داشت
هر جا که باشی دوستانت دنیای توهستند

بالا رفتن سن حتمی است
اما اینکه روح تو پیر شود بستگی به خودت دارد

خنده کوتاهترین راه بین دوستان است
عمر سالهای گذشته نیست

سالهایی است که از آن زندگی کردی
عشق زندگی را نمی چرخاند
اما انگیزه ای است برای زندگی

وقتی جایی داری که بروی یعنی خانه داری
ووقتی کسی را دوست داری یعنی خانواده داری

بزرگترین لذت زندگی
داشتن دوست صمیمی است

غیر از سخن گفتن راههایی بین دوستان وجود دارد

اگر از چیزی لذت بردی
دیگران را شریک ساز

و چه زیباست که ببینیم کسی میخندد
و زیباتر اینکه بدانی خودت باعث خنده اش شده ای

 


...





سه نفر رو می خواستن اعدام کنن : نفر اول رو میبرن جلوی جوخه اعدام فرمانده فریاد میزنه : جوخه ...آماده ...هدف...


ناگهان اعدامی فریاد میزنه زلزله همه سربازا فرار میکنن و خودشون رو روی زمین می اندازند و اعدامی فرار می کنه .

نفر دوم رو میبرن جلوی جوخه اعدام فرمانده فریاد می زنه :جوخه ...آماده ...هدف...


ناگهان اعدامی فریاد میزنه طوفان ناگهان همه سربازها فرار میکنن تا یه جای امن پناه بگیرن و اعدامی فرار میکنه!

نفر سوم رو میبرن جلوی جوخه دار فرمانده فریاد میزنه جوخه ...آماده ...هدف... ناگهان اعدامی فریاد میزنه آتش...!!!

 

 

 

 


...



 شاعر و فرشته اي با هم دوست شدند. فرشته پري به شاعر داد و شاعر ، شعري به فرشته.


 شاعر پر فرشته را لاي دفتر شعرش گذاشت و شعرهايش بوي آسمان گرفت


و فرشته شعر شاعر را زمزمه کردو دهانش مزه عشق گرفت.


 خدا گفت : ديگر تمام شد. ديگر زندگي براي هر دوتان دشوار مي شود. ...


زيرا شاعري که بوي آسمان را بشنود، زمين برايش کوچک است و فرشته اي که مزه عشق را بچشد، آسمان برايش

تنگ میشود...


وزن دعاي پاک و خالص...



 

زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس، و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد
و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد.
به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.

جان لانک هاوس، با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند

زن نيازمند، در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا به محض اين که بتوانم پول تان را مي آورم

جان گفت نسيه نمي دهد

مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت

ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من

خواربار فروش با اکراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم. ليست خريدت کو؟

لوئيز گفت: اينجاست

" ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر."

لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در ‏آورد، و چيزي رويش نوشت
و ‏‏آن را روي کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت

خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد

مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد،
آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند

در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است

کاغذ، ليست خريد نبود، دعاي زن بود که نوشته بود:" اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را بر آورده کن "

مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد

لوئيز خداحافظي کرد و رفت

فقط اوست که ميداند وزن دعاي پاک و خالص چه قدر است .....



آرزودارم بفهمی...



من پذيرفتم که

عشق افسانه است

اين دل درد آشنا ديوانه است

مي روم شايد فراموشت کنم

نه نه با فراموشي هم آغوشت کنم

از عذاب ديدنم آزاد باش

گرچه تو تنها تر از ما ميروي


آرزوي دارم تو هم عاشق شوي

مثل من گريان و سرگردان شوي

آرزو دارم بفهمي درد را

تلخي برخورد هاي سرد را








صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11-20 صفحه بعد

مطالب  6 تا 10 از تعداد کل 146 یافته را مشاهده میکنید!

Untitled 2
shania

 
 

نام حقیقی :  sahar
تاریخ تولد : 1370/02/13
موقعیت : ایران - خراسان رضو - مشهد
جنسیت : زن

 
ارسال پیام
محصولات روز






طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
  shania.
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری